۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

سعدي

با مردم سهل خوي دشخوار مگوي
با آنكه در صلح زند جنگ مجوي

سخني در نهان نبايد گفت
كه در انجمن نشايد گفت

ميان دو تن آتش افروختن
نه عقل است و خود در ميان سوختن

چو انسان را نباشد فضل و احسان / چه فرق از آدمي تا نقش ديوار
بدست آوردن دنيا هنر نيست / يكي را گر تواني دل به دست آر

به نان خشك قناعت كن و جامه دلق
كه بار محنت خود به كه بار منت خلق

من آن مورم كه در پايم بمالند / نه زنبورم كه از دستم بنالند
كجا خود شكر اين نعمت گذارم / كه زور مردم آزاري ندارم

همره اگر ايست كند همره تو نيست
دل در كسي نبند كه دلبسته تو نيست

متاب اي پارسا رو از گنهكار / ببخشايندگي در وي نظر كن
اگر او نا جوانمرد است به كردار / تو بر او چون جوانمردان گذر كن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر