با مردم سهل خوي دشخوار مگوي
با آنكه در صلح زند جنگ مجوي
سخني در نهان نبايد گفت
كه در انجمن نشايد گفت
ميان دو تن آتش افروختن
نه عقل است و خود در ميان سوختن
چو انسان را نباشد فضل و احسان / چه فرق از آدمي تا نقش ديوار
بدست آوردن دنيا هنر نيست / يكي را گر تواني دل به دست آر
به نان خشك قناعت كن و جامه دلق
كه بار محنت خود به كه بار منت خلق
من آن مورم كه در پايم بمالند / نه زنبورم كه از دستم بنالند
كجا خود شكر اين نعمت گذارم / كه زور مردم آزاري ندارم
همره اگر ايست كند همره تو نيست
دل در كسي نبند كه دلبسته تو نيست
متاب اي پارسا رو از گنهكار / ببخشايندگي در وي نظر كن
اگر او نا جوانمرد است به كردار / تو بر او چون جوانمردان گذر كن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر