۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

با مرغ پنهان

حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه ميخواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي!
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ!زير تو سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي،بگو با من।
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن।
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا!
سهراب سپهري

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر