اين شعر رو صبح بيستم مردادماه يكهزارو سيصدو هشتادو نه خورشيدي سرودم پس از اتصالي كوتاه ، باشد كه در نظر افتد:
مرا در بند جان گاهي عذابي بي ثمر آيد/كه از دردش بدامانم مسيح از دار مي آيد
در آگاهي وزان بالا فقط خاكسترم ريزد/چه باك از اين سيه روزي كه يارم باز مي آيد
زبانم بر در تسليم چو بانگ ني صلا گويد/همين هم من ندانم كز كدامين راه مي آيد
همي جويم همي گويم كه سر بر آستان او/بسان ميش در ذبح خليل ا... مي آيد
فرا رويم بهشتي سرد كه از آهم مدد جويد/چه محنتها كزين آه و وزان دشخوار مي آيد
درونم ملتهب از عشق دمادم گرم و سوزان است/برونم را ز آگاهي نصيب اين شعر مي آيد
سعيدا رو بدانجا كه غم يار و دم طوفان/نلرزاند چونين بيدل، كه از دل يار مي آيد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر